حدیث نان است و نمک ضعیف بودن........ نمک گیر نشوی

Sunday, September 04, 2005

این یا حق و یا هو دیگر چاره ساز ما نیست
ما را حقی است که هر دم یا هویی ای حی مان کند
ما را ازحق جز حی هو چه حاجت است؟!
ما را جز فسانه هو چه خیال حی.....
یا حق حی هووووووو

قیامت زیباست.

مردم چشمی دیوانه شده بود اینطرف و آنطرف میدوید ....
به در و دیوار بادامی اش میخورد....خون میچکید از تن ترسانش....
زبان به نجاتش آمد ولی نتوانست زبان هم دیوانه شد و بی امان میچرخید...حنجره فریاد میزد....
بینی اش از اینهمه کشیدن هوا و جستنش خسته بود....گاه دمی نمیکشید و گاه تند تند هوا را میبلعید....
پرده گوش از این همه لرزش بی نتیجه ضخیم شده بود....
.....
روزها گذشت.....
روزی مردم دید آنچه را در پی اش بود....
نقطه ای ...! نه! خطی...! نه! صفحه ای....!
نه! جایی در بینهایت آرامش کرده بود....دیگر تنش زخمی نداشت..خونی نمیچکید....
چشمه آبی زلال از بادامی اش جریان یافت... مثل آنروز که زمزم جوشید....
زبان آرام گرفت.... صدا سکوت کرد...
بینی آرام وعمق هوا را میچشید....
گوشش صداهایی آرام را میشنید....صدایی مسرور ....صدای بهشت....
روزها گذشت......
.....
هنوز میگفتند دیوانه است....
روزها گذشت.....
.....
عاقلان به لبخند جاودان لبان حسادت کردند....
چشمها را دوختند....
لبخند خنده ای مستانه شد....
عاقلان از خنده اش دیوانه شدند....
عده ای دیوانه میخندیدند و عده ای خون میزد از چشمانشان
یک عاقل جز زمین نماند....
....
زمین هم دیوانه شد....خندید و پاشید....
آنروز قیامت شد....
دیوانگان حاضر شدند....
.....

Friday, August 12, 2005

مولوی

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند، مستان سلامت میکنند

در عشق گشتم فاشتر، وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوشباش تر ، مستان سلامت میکنند

غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر، مستان سلامت میکنند


افسون مرا گوید کسی؟ توبه زمن جوید کسی؟
بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت میکنند

ای آرزوی آرزو! آن پرده را بردار زو
من کسی نمیدانم جز او، مستان سلامت میکنند

ای ابر خوش باران! بیا، وی مستی یاران! بیا
وی شاه طراران! بیا، مستان سلامت میکنند

شهری ز تو زیر و زبر، هم بی خبر هم با خبر
وی از تو دل صاحبنظر ! مستان سلامت میکنند

آن میر مه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوشخو را بگو: « مستان سلامت میکنند »

آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو :« مستان سلامت میکنند »

آنجا که یک با خویش نیست ، یک مست آنجا بیش نیست
آنجا طریق و کیش نیست، مستان سلامت میکنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو:« مستان سلامت میکنند »

آن دام آدم را بگو، وآن جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو:« مستان سلامت میکنند »

آن بحر مینا را بگو ، وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو :« مستان سلامت میکنند »

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو:« مستان سلامت میکنند »

آن عید قربان را بگو، وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو:« مستان سلامت میکنند »

مستان سلامت میکنند

مستان سلامت میکنند

سلامت میکنند

........سلام.........
......................

Saturday, July 16, 2005

پیامبر پنهان

چون شکستم، درد شکستن دانستم.....
چون افتادم، زمین خوردن فهمیدم.......
.....و چون از افتادن ایستادم، پرواز آموختم...!
.....و چون از درد شکستن به خود میپیچیدم ، عهد کردم دیگری نشکنم،عهد کردم شکستگان ضماد دهم، عهد کردم.......
و عهد نگاه داشتن از شکستن و افتادن و ایستادن سخت تر بود.....
و عهد نگاه داشتن خود درد بی درمان شیرینی بود.....
و عهد رفیق جاودانی شد برای تنهایی اشک در تاریکی شب...!
و عهد پیامبری پنهان بود که تا آن زمان به او ایمان نیاورده بودم
و مهربان بود
....
...
..
.

مرگ شعر

دلم برای قصیده که سر کلاس ادبیات پاره پاره اش میکنند میسوزد ......
دلم برای جگرش که در می آورند و میگویند این قافیه است میسوزد....
غزل را سر میبرند تا بگویند این ردیف است......
چرا با دست خودشان زیبایی وحدت شعر را در زندان کثرت تفکیک محبوس میکنند؟

مگر معلم ادبیات نیستند؟
مگر پاسبان شعر نیستند؟
پس چرا بی حرمتش میکنند؟.....